سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387 ساعت 11:08 AM

از کجا بگم از کی بگم چی جوری شروع کنم .

۴ روز تعطیلات خوب بود و خوش گذشت و از مغرب و مشرق و جنوب تهران رو گشتیم و تمام اقوام رو دیدیم .  به قول مامان جونم مگه عید دیدنیه ؟ فرقی نداره مامان جون هر جا که عید نرفته بودیم تو این تعطیلات رفتیم. البته یه ضد حال کوچولو هم خوردیم که شاید لازم بود دیگه بالاخره جوونی و جاهلی و خوشگلی این چیزا رم داره دیگه ........ مگه نه فرداد جونم . اما خودمونیم کلی با خودم ممارست کردم که راجع به این قضیه که یه ذره عزیزم رو ناراحت کرده بود حرف نزنم و هی سرگرمی تولید کنم از توالت شستن  تا جوجه کباب کردن که زیاد بهش فکر نکنه . اما خدای مهربون رو شکر که به خیر و خوشی تموم شد. من ولی دیشب خواب که به چشمم نیومد خواهر اون لحظاتی رو هم که میخوابیدم خوابهای پریشون میدیدم .

یه چیز دیگه هم بگم نمی دونم تازه گیها چه آفتی بین جوونها افتاده که زندگی مشترکشون اینقدر کم دوام شده. وقتی من و فرداد نامزد شدیم مدتها بود که تو فامیلای ما ازدواجی صورت نگرفته بود اما بعد از ما دقیقاْ نه نفر نامزد کردن . رابطه یکی از زوجها (که پسر فامیل ما بود و دختر مال یکی از شهرستانها ) بعد از یکسال عقد بهم خورد و کار به طلاق کشید با دادن ماهی ۱۶۰ هزار تومان بابت مهریه و نفقه . هنوز دقیقاْ نمیدونیم چرا اما پسره میگه دیگه نمی تونم تحملش کنم . سبکسره . حتی وقتی اسمش رو از تلوزیون میشنوم حال بدی بهم دست می ده. دختر ۱۴ سالش بوده و پسر ۲۲ ساله !!!!!!!!

زوج دوم (که باز هم پسر فامیل ما بود و دختر بچه یکی از شهرستانها) به مرحله عروسی رسیدن که  ظاهراْ زندگی خوبی داره . البته آقا و خانوم ۱۱ سال اختلاف سن دارن و خانوم اینقدر ساکت و مطیعه که اگه عمداْ هم بخوای دعوا راه بندازی فکر نمی کنم موفق بشی .

زوج سوم کمتر از یکساله که ازدواج کردن (بازهم پسر فامیل ماست و هر دو بچه تهرون) . باهم دوست بودن و ظاهراْ حسابی عاشق هم . دختر با اصرار پدر و مادرش رو راضی به این ازدواج می کنه . چند روز پیش فرداد گفت که خانوم فلانی درخواست طلاق داده . باورم نمیشد به این سرعت هنوز یکسال نشده و در ظاهر مشکلی نداشتن. مادرشوهرم میگه دختره گفته شوهرم دوست دختر داره اما پسره قبول نمی کنه . فرداد می گه اگه پسره قبول کنه که دیگه جای بحثی نیست.

دو تا دیگه از زوجها که یکی شون پسره فامیله ماست و یکی دیگه دختره پاییز عروسی می کنن .

سه تای دیگه که هر سه پسرها فامیل ما هستند بعد از عید عروسی می کنن.

یکی دیگه از پسرها ۲ ماه پیش نامزد کرد و به همون سرعت هم جدا شدن البته این ۲ نه دوست بودن نه همدیگه رو می خواستن از طریق خانواده ها باهم آشنا شدن و به هم علاقمند شدن اما بعد خانواده ها اختلاف پیدا کردن دختره و پسره با اینکه هنوز به هم علاقه داشتن از همدیگه جدا شدن.

دقت کردین بیشتر پسرهای فامیل ما ازدواج کردن اما دخترها همه ترشیدن.

به نظر شما  اینکه اینقدر رابطه ها کم دوام شده چه دلیلی میتونه داشته باشه . من فکر میکنم قدیما که جدایی اینقدر راحت نبود و حتی وقتی نامزد بودن یا عقد می کردن اگه با طرف مشکلی هم داشتن سعی میکردن بسازن و فکر می کردن که زندگی یعنی این و نباید دم بزنن  که هم اون کار خیلی اشتباه بود و یه عمر زندگیشون رو حروم می کردن و هم اینکه الان به سرعت برق و باد و نشناخته عقد می کنن با کلی خرج و مخارج و تا تقی به توقی می خوره میگن از چشمم افتاده دیگه نمی خوام.من فکر می کنم توی هر رابطه ای یه لحظاتی پیش می یاد که ادم احساس می کنه که دیگه همه چیز تکراری و سرد شده اما دوباره چند روز بعد همه چیز به روال عادی بر می گرده توی این دوران باید یکی از دو طرف مواظب رابطه باشه تا خراب نشه . دوران نامزدی آدم یه لحظاتی فکر می کنه نکنه اشتباه کردم . همیشه همه چیز طرف مقابل اون چیزی نیست که ما میخوایم . باید ببینی با معایبش می تونی کنار بیایی یا نه چون قطعاْ با هر آدم که بخوای زندگی کنی یه سری عیبها داره باید ببینی تو با چه دسته عیبهایی میتونی کنار بیایی . اما بعضی چیزا از نظر من قابل بخشش نیست مثل خیانت . کسی که یکبار این کار رو کرد حتماْ باز هم تکرار می کنه . اینجور وقتها بدون تامل رابطه رو قطع کنید چون فقط و فقط به خودتون ظلم میکنید .  به نظر من آدم تا آخر عمرش مجرد بمونه بهتر از اینه که هر روز فکر کنی یکی داره تو دلش بهت می خنده .خیلی از خانومها فکر می کنن که با اومدن بچه مرد رو پایبند زندگی می کنن . این بدترین گزینه است چون این شمائید که پایبند میشید و با قوانین اینجا مجبورید به خاطر بچتون بسوزید و بسازید.

از کجا به کجا رسیدم اما خداییش من اگه با این دختره رابطه نزدیکتری داشتم و از فامیلای فرداد نمی ترسیدم بهش می گفتم اگه میدونی شوهرت با دخترا رابطه داره حتی اگه در حد تلفن و بگو بخنده رابطه ات رو قطع کن . این دختر تازه ۲۱ سالشه و هنوز بچه هم ندارن. دختره گفته بوده من مدتها بود که فهمیده بودم اما چون خودم اصرار به این ازدواج داشتم نمی خواستم خانواده ام بفهمن . اما حالا که بهشون گفته اونا دارن حمایتش می کنن. بزرگترای فامیل دارن سعی می کنن دوباره با هم آشتی شون بدن . البته مامان پسره از دست دختره دلخوره و گفته دیگه باهاش کاری ندارم و اگه آشتی هم کردن خونه ما دیگه نیاد . دوست دارم بدونم اگه دامادشون با دخترخودشون این کار رو می کرد اونوقت موضعشون چی بود.

بگذریم . توی همه زندگی ها اختلاف هست بریم خدا رو شکر کنیم که اختلاف های ما خیلی کوچیک و سطحیه.

یه چیز بامزه بگم یکی از فامیلای ما توی یه شرکتی کار می که تو واحد دوربین مدار بسته . توی یکی از طبقات یه دختر و پسره نمی دونستن که اونجا دوربین هست و طفلکی ها مثل اینکه مدتها بود همدیگه رو ندیده بودن چنان ماچ و بوسه ای تحویل هم میدان که بیا و ببین . به شیوه فرانسوی . خدایش نه ترسی نه دلهره ای . یه ۵ دقیقه ای مشغول بودن .

دیروز هم  یه لحظه رفتم پشت پنجره دیدم یه پسر بچه ۷-۸ ساله رفت پشت درخت و گلاب به روتون شلوارش رو کشید پایین تا اومدم پنجره رو باز کنم یه خانوم متشخص که داشت رد می شد بهش گفت : بچه جون مگه خونتون دستشویی ندارین . پسره هول کرد سریع شلوارش رو کشید بالا رفت طرف یه ماشین و به یه مرده که تو ماشین بود گفت : دید . مرده هم با یه صدای نخراشیده گفت : ببینه برو کارت رو بکن . می بینی تورو خدا  خونشون از اون درخته نزدیک تر بودا.

امروز داشتم به ایرانیان مقیم پکن و بقیه شهرهای چین فکر می کردم. خودتون رو بزارید جای اونا طفلکی ها چی کشیدن از این همه افتخار آفرینی.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387 ساعت 12:30 PM

دیروز حاج دایی از کربلا برگشته بودن منم هی وول وولم میشد که کاروبارو ول کنم برم بشینم وسط خاله خان باجیا گل بگیم و گل بشنفیم . تا اینکه دختر خاله زنگ زده که من مرخصی گرفتم دارم می رم تو نمی یایی دیگه منم کیفم رو برداشتم و رفتم .  نمی دونید چقدر بهم چسبید . به قول دختر خاله زمان دیرتر و دلچسب تر می گذره با اینکه کار مفیدی هم انجام نمی دیم . با اینکه ظرف ۵۰ نفر رو به تنهایی شستم و شب از پا درد با مکافات خوابیدم اما حال کلیم خوب بود. بعد از شستن ظرفا با دخترا (توجه داشته باشید با دخترا) جمع شدیم به وراجی . یکی از این بندگان خدا لباس زیر فروشی داره خاطراتش خیلی جالبه . میگه : یه آقایی هی چند روز یه بار می اومد چند تا ش.و.رت و س.و .تین نشون میداد می آوردم میدید و می رفت . دوباره می اومد چند تا لباس زیر دیگه می دیده  آخرش هم هیچی نمی خرید . دفعه آخر بهش گفته اینجا ورود آقایون ممنوعه دیگه نیا . یه بارم میگه یه آقایی اومد یه لیست از اسامی خانومها نوشته بود با سایزشون و گفته که سایز خواهرهامه و خواهرای من هیچ وقت بخاطر این چیزا نمی یان بیرون . میگه دونه دونه اسماشون رو میگفت بعد  سایزشون رو فرداش هم یکیش رو پس آورده که تنش نشده .

یکی دیگه از بچه ها تو آزمایشگاه کار می کرد . میگه یه آزمایش داریم برای ناباروری که یکساعت بعد از نزدیکی انجام میشه . اما چون بعضی از مریضها منزلشون دوره قراره یه اتاق درست کنن که این بنده خداها راحت باشن . منکه خیلی عصبی شدم . من و فرداد کلی راجع به این مسائل صحبت می کنیم . فعلاْ تصمیم نداریم بچه دار بشیم . اما همیشه حرفمون اینه که اگه تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم و نشد خودمون رو بسپریم دست خدا . چون من دیدم کسانی رو که راههای مختلف پزشکی رو امتحان کردن و از این شهر به اون شهر سرگردون بودن و هیچ نتیجه ای نداده اما همینکه بی خیال شدن و دیگه قیدش رو زدن بچه دار شدن. بچه دار شدن نیاز به یه آرامش داره که من فکر می کنم توی این مراحل پزشکی و از این بیمارستان به اون درمانگاه نمی شه پیداش کرد.  این خانوم میگفت یه آزمایش دیگه هم داریم مخصوص آقایونه .(نمونه ا.س.پ.ر.م) میگفت خیلی از آقایون می یان میگن ما نمی تونیم باید با خانوممون بریم داخل .

خدایی بعضی ها چه کارهای دارن. متنوع . چیه کارما یکنواخت همش با کامپیوتر و دفتر و دستک  . این فامیل ما تو پذیرش آزمایشگاهه خیلی هم از نمونه و آزمایشگاه و خون بدش می یاد. اما میگه هر کی از راه می رسه نمونه اش رو می یاره می زاره رو میزه من . تا حالا صد بار جلوی مریضا گلاب به روتون .........

یه چیز جالب دیگه شب قبل وقتی رفتم خونه دایی درو که باز کردم دیدم یه قوچ بستن دم در . رنگم شده بود زرد دوباره اف اف رو زدم که یه نفر رو بفرستید دنبال من اگه بمیرم هم تنها از کنار این رد نمی شم. یک شاخهای پیچ خورده داشت که بیا و ببین. باور کنید خدا برای حضرت ابراهیم یه همچین قوچی نفرستاده بود که برای حضرت اسماعیل قربونی کنه ) من از کنارش که رد شدم هی بهش می گفتم جیگرتو بخورم .

خدایی من اصلاْ از این کارها خوشم نمی یاد . یعنی چی که یه نفر از مکه یا کربلا می یاد ۱۰ ۱۲ تا گوسفند باید کشته بشه ۳۰۰ تا پلاکارد زده بشه . این دایی ما خیر ترین آدم فامیله . از این آدمهایی که تو داره دنیا فقط یه آپارتمان ۶۰ متری داره و بچه هم ندارن . هرچی در می یاره برای کمک به دیگرانه . همیشه خونه اش شلوغه . اصلاْ هم از این مذهبی های خشک نیست . به کار و اعتقادات هیچکس هم کاری نداره . اصلاْ‌هم از این کارا خوشش نمی یاد اما چیزی هم نمی تونه بگه . توی هر مشکل و گرفتاری میشه روش حساب کرد . یه بار چند سال پیش رفت مکه امسال هم کاملاْ تصادفی با یه گروه که داشتن می رفتن کربلا رفت. همه دوسش دارن. اما بعضی از این اطرافیان شور همه چیز رو در می یارن.

عصر هم با دختر خاله راه افتادیم تو خیابون و مغازه گردی تا رسیدم خونه ساعت ۸:۳۰ بود که همسر جان فرمودند شام سفارش داده اند که ما بسیار بسیار مشعوف گشتیم. و بعد از شام کلی حرف زدم و مخ خوردم تا اینکه خوابم برد.  

وای سه روز تعطیلی بدون برنامه . فکر کنم بدون برنامه بیشتر خوش بگذره . 

اصلاْ حوصله دوباره خونی ندارم اگه غلط داره  ببخشید.

امیدوارم بهتون خوش بگذره.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 19 مرداد ماه سال 1387 ساعت 09:45 AM

مهرورزان زمانهای کهن

 

  هرگز ازخویش نگفتند سخن

  

 که در آنجا که تویی

  

   برنیاید دگر آواز ازمن

   "ماهم این رسم کهن رابسپاریم به یاد"

 

  هرچه میل دل دوست بپذیریم به جان

 

   هرچه جزمیل دل دوست بسپاریم به یاد

 

 

  آه..........

 

 

 باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد:

 

 

  بیستون بود وتمنای دودوست 

 

 

  آزمون بود وتماشای دوعشق

 

  در زمانی که چو کبک خنده می زدشیرین تیشه می زد فرهاد 

 

 

 

 نه توان گفت زجانبازی فرهاد" افسوس"

  

 نه توان گفت زبیدردی شیرین  "فریاد "

 

 

  کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

 

 

  عشق در جان کسی ریختن است

 کارفرهاد برآوردن میل دل دوست

 

 

 خواه باشاه درافتادن و گستاخ شدن

 

    خواه باکوه درآمیختن است

 

  رمزشیرینی این قصه کجاست؟

 

 که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست

 

 

  آن که آموخت به مادرس محبت می خواست 

 

 

  جان چراغان کنی از عشق کسی

 

  به امیدش ببری رنج بسی 

 

    تب وتابی بودت هر نفسی

 

     به وصالش برسی یا نرسی

 

                                                                   "سینه بی عشق مباد"

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387 ساعت 2:23 PM

تو تنها تکیه گاهی

برای خسته گیهام

تو میدونی چی میگم

تو گوش میدی به حرفام

عشقم ۲۹ سال پیش یه همچین روزی مامانت رفت تا یه موجود نازنین رو وارد این دنیای پر رمز و راز کنه . یکسال زودتر بدنیا اومدی و منتظر من نشستی با آرامش و معصومیتی که همه میگن از همون اول باهات بوده . (خودت بهم گفتی زودتر به دنیا اومدم و منتظرت موندم . همیشه میگی از وقتی به دنیا اومدم عاشقت بودم)

عزیزم میدونی و میدونم که چقدر دوست دارم. بعضی وقتها برای بیان احساسم کلمه کم می یارم. از نگاهم متوجه میشی که چی میخوام بگم حرفی نمی زنم اما تو حرفم رو می فهمی .

عزیزم  دیروز طاها می گفت خیلی از زن و شوهرها رو دیدم که همدیگرو عزیزم صدا می زنن اما وقتی فرداد بهت میگه عزیزم کیف می کنم . معلومه که این کلمه از دلش می یاد .

عزیزم سه ساله که با توام. سه ساله که با تمام وجودم قشنگ بودن زندگی رو حس کردم. اون اوایل می ترسیدم از اینکه نکنه این قشنگی فقط مال دوران نامزدی باشه. نکنه برای هم عادی بشیم. نکنه دیگه اینقدر هم دیگه رو دوست نداشته باشیم. اما الان که نگاه میکنم می بینم خیلی بیشتر از اون روزها دوستت دارم . خیلی بیشتر از پارسال این موقع . حتی خیلی بیشتر از دیروز.هر روز و هر ساعتی که میگذره بیشتر می فهمم که چه سعادتی نصیبم شده. همش کار اون مهربونه بالای سرمونه . همیشه میگم نمیدونم چه کار خوبی کردم که خدا تو رو بهم داد. هیچوقت باور نمی کردم که یه مرد بتونه اینهمه مهربون باشه.

عشقم امروز روز تولدته . روزی که تو به دنیا اومدی . برای من .

عزیزم هیچوقت فکر میکردی که یه روزی یه نفر اینقدر دوستت داشته باشه. منکه به عمرم نمی دیدم که یه روز یه مرد بتونه منو اینهمه مجذوبه خودش کنه . من بتونم قربون صدقه یه مرد برم. به خوابم هم نمی دیدم.اما الان لحظه شماری می کنم برای دیدن چشمات. 

 

(( من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست دارد؟ آیا کسی می توانست بفهمد دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند ؟ آدم پر میشود. جوری که نخواهد به چیز دیگری فکر کند . نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزدو هیچ گاه دچار تردید نشود))

                                        سمفونی مردگان (عباس معروفی )

 

عزیزم همیشه توی دلم فکر می کردم یعنی مامانتم  اینقدر دوست داره ؟ همیشه می گفتم یعنی  می فهمه که من چقدر دوسش دارم. کارهای که من می کنم و حرفهایی که من می زنم هر کسه دیگه ای می تونه بزنه و انجامش بده . دوس داشتم یه کار خاص انجام بدم یا یه حرفی بزنم که تکراری نباشه اما عشق رو با زبون نمی شه نشون داد اگه واقعاً عاشق باشی اون خودش همه چی رو می فهمه . وقتی به این چند خط توی کتاب رسیدم دیدم واییییی حرف دل منه های لایتش کردم و اینجا گذاشتمش.

عشقم معنای خوشبختی برای من توی این یکسال و نیم که زیر یک سقف می خوابیم  یعنی اینکه شب سرم رو با آرامش بزارم روی بالش و ریتم نفسهای تو ( که همیشه زودتر از من خوابت می بره ) آرامشم رو چند برابر کنه.

عزیزم بزرگترین آرزوم سلامتی توئه . سلامتی و شادابیت بهم روحیه میده . محکم بودنت باعث میشه هر چقدر هم که خسته و درمونده باشم شب وقتی سرم رو روی شونه هات می زارم همه چی یادم بره . وقتی بی حوصله می شم گوشی رو بر می دارم و شنیدن صدات آرومم می کنه .

عززززززززززیزم عععععععععزیزم عزیییییییییییییییزم عزیزممممممممممم

با تمام وجود با تک تک سلولهای بدنم با بند بند تنم  فریاد می زنم

دوستت دارم

تولدت مبارک

می بوسمت

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 7 مرداد ماه سال 1387 ساعت 10:10 AM

رئیس یکهفته نیست . رفته خارجکستان .

یه هدفن وصل کردم به کیس و از زیر مقنعه میزارم گوشم .

از دیروز سه تا فیلم دیدم. gone baby gone  ( یه فیلم اجتماعی )  

آدرس عکساش : www.imdb.com/media/rm3848379136/tt0452623

  what happens in vegas ( شاد بود با بازی  Cameron diaz  و  Ashton kutcher منکه خوشم اومد)

آدرس عکسای فیلم : www.imdb.com/media/rm267949824/tt1033643

 Agust Rush( خیلی خوش ساخت و قشنگ بود . با بازی jonathan rhys meyers و  keri russell  (و این  پسر کوچولوی شیرین freddie highmor)

آدرس عکسهای فیلم :www.imdb.com/media/rm2540148992/tt0426931

 

امروز هم می خوام چهار انگشتی و Street Kings  رو ببینم.

تعطیلات میخواید چکار کنید . منکه میخوام بخورم و بخوابم. تمام کارهای نظافتی و کلفتی رو جمعه قبل انجام دادم تا این سه روز استراحت کنم.

رونوشت :

 هنوز رئیس برنگشته بنابراین فیلم Death Defying Acts با بازی  کاترین زتا جونز و wanted با بازی آنجلینا جولی و جیمز مکاوی رو دیدم که از هیچکدومش خوشم نیومد. 21 رو هم تا یه جاهایی دیدم که به نظرم جالب اومد باید تا آخر ببینم بعد نظر بدم.

آها Street kings  رو هم دیدم جالب بود . اما هنوز چهار انگشتی رو ندیدم.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387 ساعت 10:32 AM

* یکی از سخت ترین کارها برای من اینه که که بعداز یه مهمونی شبونه مجبورم صبح بلند شم و از روی خانومهای که با آرامش خوابیدن رد شم و مانتوم رو از زیر یکی در بیارم شلوارم رو یه گوشه پیدا کنم  و همش حرص بخورم که چرا اینا همه زیر کولر خوابیدن و زودتر از ۹:۳۰ هم بلند نمی شن اما من باید برم سرکار و وسوسه های فرداد که : خوب توهم بگیر بخواب چی میشه مگه آخرش اینه که اخراجت می کنن.

تو کل فامیل خودمون تنها خانوم متأهل که کارمنده منم. دو تا از دختر خاله ها معلمن و ساعت ۱۲ می یان خونه . یکی از دختر دایی ها هم کارمنده ولی مجرده . حالا هر وقت من میگم خسته ام . خوابیده بودم  . خوابم .می خوام بخوابم . شاید بخوابم . همه شروع می کن به غرر غرر که خوب ما هم از ساعت ۷ صبح بیداریم  و بچه داریم و ......

ولی من میگم هر چقدر هم که یه خانوم خونه دار صبح زود بیدار شه حتی اگه یه ماه هم خسته و کوفته بشه میدونه که بالاخره یه زمانی حجم کارش کم می شه و استراحت می کنه اما ما کارمندا فقط یه جمعه ها رو داریم که اونم باید کارهای عقب مونده رو انجام بدیم. تو فامیل ما هم رفت و آمد و مهمونی خیلی زیاده و خیلی وقتها اصلاً زندگیم مطابق برنامه های خودم پیش نمی ره. حالا باز خوبه که فرداد حسابی کمکم میکنه وگرنه جان به جان آفرین تو این گرما تسلیم کرده بودم.

* شربت آلبالو درست کردم ولی فقط یه کاسه مربای آلبالو تحویل گرفتم . اینقدر سفت شده مثل عسل کش می یاد. ماهم که اصلاْ اهل مربا خوردن نیستیم . کلی خورد تو ذوقم .

*تعطیلات رو رفتیم اون دهاته . ایندفعه رفتیم یه روستایی که واقعاْ آدم می مونه  چه جوری پای بشر به اینجا رسیده حدود ۴۰ دقیقه فقط از کوه و کمر رفتیم بالا با ماشین.کوه بود و دره . دوباره عکساش رو میزارم . هر دفعه که میریم اونجا از خدا می خوام یه کاری کنه حداقل سالی یک ماه بیام اینجا زندگی کنم.

* الان یکهفته است که ساعت ۲ تا ۴ شرکت برق نداریم و ۹ تا ۱۰ شب خونه . بعدش چند تا محله هست که تا حالا برقشون نرفته . این یعنی چی ؟

* توی راه داریم میایم یه آهنگ دیمبلی دمبول گذاشتم داداش فرداد میگه میشه یه آهنگ سنگین تر بزاره . رفتیم تو خط هایده بعد از نیم ساعت دیدم صدای هیچکس در نمی یاد یه فرداد می گم چرا ساکتی میگه خوابم گرفته آهنگ رو عوض کردم دوباره داداشش می گه هایده برا وقتی خوبه که تنها باشی این جاده نمی طلبه !!!!! به فرداد میگم باید یه MP۳  داریوش هم بزنم بزارم تو ماشین میگه : هایده بود کلی رفته بودم تو حس داریوش بزاری که رسماً باید بزنم کنار و بشینیم گریه کنیم.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387 ساعت 4:24 PM

چند وقت پیش یه قورمه سبزی درست کردم که براتون مراحلش رو مینویسم. به مزاق بنده که خیلی خوش آمد. باقی مونده اش رو روز بعد آوردم سر کار که همه مشتاق شدن اونشب درست کنن و آقایون دستورش رو برای خانومهاشون گرفتن.

من تو شناختن اندازه ها تخصصی ندارم . یعنی واقعاً نمی دونم یه بسته سبزی قورمه ممکنه چند گرم باشه . دیگه اندازه ها همون قدری باشه که همیشه می ریزید.

و اما مواد لازم

پیاز                                1 عدد متوسط

گوجه فرنگی                    2 عدد متوسط

قارچ                              چی بگم والا هر چند تا دوست داشتین

سبزی قورمه                  به اندازه سه تا ملاقه سبزی سرخ کرده

کنسرو لوبیا چیتی            ۱  پیاله

لیمو امانی                      ۲ عدد

نمک و فلفل و زردچوبه       به میزان دلخواه

 

 

طرز تهیه :

اول پیاز داغ درست کنید یه کمی هم بهش زردچوبه بزنید. بعد قارچ ها رو بریزید توش و تفت بدین . یه کمی که سرخ شد گوجه ها رو بهش اضافه کنید (بهتره پوست گوجه ها رو بگیرید من اینکار رو نکردم و مجبور شدم آخرش پوست گوجه ها  رو دربیارم)

 

بعد سبزی رو اضافه کنید و حسابی تفت بدین و آخر سر هم لوبیا رو با نمک و فلفل اضافه کنید و ۳ تا لیوان آب بریزید تا کم کم بجوشه در حال جوشیدن لیمو ها رو بهش اضافه کنید .شاید یکساعته بپزه اما بهتره یه ۲.۵ یا ۳ ساعتی بمونه تا خوش طعم تر بشه .  

عکساش رو گذاشتم توی ادامه مطلب

 

ادامه مطلب ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 22 تیر ماه سال 1387 ساعت 10:09 AM

از این سر دانشگاه به اون سر دانشگاه . ظهر شده برای خودم و مامان ۲ پرس استامبولی از سلف دانشگاه می خرم . کار مامان تموم شده . صف بانک هم خیلی مونده تا نوبتم بشه . پشت یه دیوار می شینیم و ناهار می خوریم . چقدر چسبید . هیچ وقت یادم نمی ره . یه بوی به خصوصی می داد که بعدها فهمیدم که بوی کافوره. اما اون روز با اون خستگی و گشنگی خیلی بهم چسبید.*

بعد از ناهار دوباره شروع می کنم به دویدن دیگه به مامان می گم یه گوشه تو سایه بشینه تا کارم تموم شه .

کارا تموم شده یه کارت به من دادن که روش شماره دانشجویم رو نوشته. با مامان راه می افتیم سمت مینی بوسهای دانشگاه . به ساعت نگاه میکنم . ۷ غروبه . چه روز خسته کننده ای بود.

 

روز دوم مهر سال ۱۳۷۸ با بابا و دخترخاله اومدیم برای گرفتن خوابگاه . می ریم سمت خوابگاه . یه ساختمون نو ساز که یه حیاط وسطشه و دور تا دور اتاقه . ۲ طبقه با ظرفیت ۶۰۰ نفر. وسط حیاط پر از تخت های که از هم بار شدن و کارگرها دارن به هم دیگه وسلشون می کنن. میریم سمت سه اتاقی که بالاش نوشته سرپرستی . میگم برم کدوم اطاق ؟ میگه ۲۰۳ طبقه دوم . در رو باز می کنم اطاق پره . میگم به من گفتن بیام اینجا .  ۶ تا دختر با لهجه غلیط کردی بهم می گن که نه بابا هر کی هرکیه هر جا دوست داری برو مگه ازت اسم پرسیدن یا جایی اسمت رو یادداشت کردن. دختر خاله میگه آخه کله پوک راست میگه دیگه همینجوری خواست تو رو از سر خودش باز کنم . میگم پس بدو یه اطاق دو نفره گیر بیاریم . بعد از نیم ساعت دویدن من و بابا و دختر خاله معلوم شد فقط ۸ نفره ها و ۱۰ نفره های جای جالی دارن.

بدو بدو این اطاق خالیه خالیه . واقعنم خالیه حتی تخت هم نداره .

بابا میگه اشکال نداره وسایلت رو بزار اینجا من می رم از یکی از این کارگرها یه تخت میگیرم . بابا میره و با چند تا تیکه آهن بر میگرده . الهی قربون او دستاش بشم . خودش همرو به هم پیچ و مهره میکنه و براش نئوپان می یاره . با کارگره رفیق شده . میره انبار برام تشک و متکا هم می گیره . به کمک دختر خاله وسایلم رو میچینم تو کمد . مثل جهیزیه می مونه مامان برایم همه چی نو خریده . قابلمه ، لیوان ،‌حوله ، من بقچه رختخوابهام رو میزام طبقه اول تخت و طبقه دوم خالیه . می ریم ناهار بعد از  برگشتن میبینیم که بقچه من بالاست و یه نفر طبقه پایین تمام وسایلش رو چیده و به قول بابا تخت انکار کرده و ترو تمیز برای خودش درست کرده ولی اثری از خودش نیست . میخوام که وسایلش رو جمع کنم ولی بابا نمی زاره میگه صبر کن تا خودشون بیان .خیلی هم تند باهاشون صحبت نکن بالاخره میخوایدچند سال باهم زندگی کنید. یه مادر دختر با ظاهر مظلوم می یان داخل.

من : ببخشید خانوم این تخت پایین مال منه . تخت رو بابام خودش آورد و جمع کرد حالا شما می تونید از طبقه بالا استفاده کنید.

مادر هم اطاقی آینده: آخه دختر من می ترسه طبقه بالا بخوابه ممکنه بیفته .

پدر مهربان: دختر منم دوست نداره طبقه بالا باشه.

مادر هم اطاقی آینده: اصلاً کی گفته که تخت مال شماست الان ما وسایلمون رو چیدیم حالا چی جوری جمش کنیم.

من رفتم سمت تخت و شروع کردم به جمع کردن . هم اطاقی آینده اومد طرفم که تو چقدر لجبازی چی میشه بالا بخوابی .

من : اصلاً بحث بالا و پایین بودن نیست من زیر بار حرف زور نمی رم.

مادر هم اطاقی آینده : ببین این کار تو اصلاً درست نیست تو ترم اولی اصلی ولی دختر من 5 ترمه توی این دانشگاهه تو باید بهش احترام بزاری .

 اینجا بود که دیگه من اون روی سگم بالا اومد.

شما دارین سوء استفاده می کنین . این تخت رو بابام آورده آماده کرده که من راحت باشم . شما در عرض نیم ساعت که ما نبودیم به چه سرعتی وسایل من رو گذاشتین بالا و تخت رو اینقدر مرتب چیدین و با خودتون گفتید که اگه بیان ببینن اینجوریه دیگه هیچی نمی گن ولی من کوتاه بیا نیستم.

اما اونا هم کوتاه نمی اومدن.

پدر مهربان رو به هم اطاقیه آینده : خوب دخترم می رم یه تخت دیگه برای شما جمع می کنم.

من : بابا اینجا اینهمه کارگر هست ما دیرمون شده باید بریم. خانوم زود باشید وسایلتون رو جمع کنید وگرنه خودم زحمتش رو میکشم.

دختر خاله منو صدا کرده میگه : بابا لجبازی نکن این چند وقت دیگه دوستاش می یان اونوقت تو تنها می افتی اذیتت می کنن .

من : فکر کردی خیال کردی اگه الان کوتاه بیام پس فردا باید ظرف و ظروفشون رو هم من بشورم.

خلاصه که کوتاه بیا نبودن اما حریف من نشدن . وسایلشون رو جمع کردن منم تختم رو چیدم و برگشتیم خونه .

۷ مهر اومدم خوابگاه توی اطاق یه دختر شیرازی با نمک بود با مادرش . غروب بود که رسیدم . چیز زیادی یادم نمی یاد شب با بغض و گریه خوابیدم . دختر شیرازی(طلعت)  با مامانش روی یه تخت خوابید و من حسابی دلم برای مامان تنگ شده بود.

صبح رفتم سر کلاس واقعاً احساس می کردم بزرگ شدم . با غرور توی دانشگاه قدم بر می داشتم. سرکلاس فقط یه دختر تهرانی بود. باهم دوست شدیم ولی دوستش نداشتم. اومدم خوابگاه مامان طلعت می خواست بره . منو بوسید و گفت هوای هم رو داشته باشید.من بغض کردم. طلعت با مادرش رفت و چند ساعت بعد تنها برگشت . تمام شب رو دوتایی بغض داشتیم و یه وقتایی گریه می کردیم. سه روز بعد رفتم خونه . از در که رفتم تو تو بغل مامانم گریه کردم. مامان هم گریه می کرد. اما بابا نمی دونست یا نمی فهمید دلیل گریه هامون چیه . میگفت بهت سخت میگذره . نکنه دوباره با اون هم اطاقی دعوا کردی . ولی من فقط دلم گرفته بود.

دوباره یکشنبه شد و من رفتم . وارد اطاق شدم . وای چقدر شلوغ بود . بیشتر از هشت نفر همه دانشجوهای ترم بالا که بعد از سه ماه همدیگه رو دیده بودن. من و طلعت مظلوم کنار هم نشسته بودیم و بهشون نگاه میکردیم. میخواستن با رفتارشون بگن ما اینجا حق آب و گل داریم حواستون باشه.

خدایا یعنی من میتونم با اینا زندگی کنم. اصلاً دوستشون نداشتم.هیچوقت فکر نمی کردم که یه روز مثل اعضای خونواده ام بشن. وقتی یکی غصه داشت بقیه هم درگیر بودن. وقتی یکی مریض بود حسابی ازش مراقبت میشد. دکتر - آمپول - سوپ - جیبهامون تقریبا یکی بود. غذا نمی خوردیم تا همه جمع شن.

توی خیلی از اطاقها از این خبرا نبود. خوراکیهاشون رو یواشکی می خوردن . هر کسی برای خودش یه قابلمه یه نفره داشت و جدا جدا غذا درست می کردن . اما قابلمه ما تقریبا شبیه دیگ بود. تمام اون ظرف و ظروف یکنفره ای که مامانامون اول کاری برامون گذاشته بودن سالم مونده بود.هر دفعه که یکی مون میرفت خونه و بر میگشت. تا ساکش رو می ذاشت زمین میگفتیم اول خوراکیها رو بریز بیرون. مربا خرما گردو شیرینی های محلی ....در صورتی که توی بقیه اطاقها خوراکیها توی همون ساک می موند و موقع مصرف به اندازه نیازشون می آوردن بیرون.می ترسیدن تموم شه و تا آخر ترم گشنه بمونن . اما ما گشنگی مون روهم باهم میکشیدیم.

بهمن ۱۳۷۸ بهترین روزهای زندگی ام رو میگذروندم . یه اطاقه ۸ نفره با ۸ تا دختر شیطون . من بابا شون بودم . تعطیلات بین امتحانا بود اما اینقدر بهمون خوش می گذشت که نرفته بودیم خونه . خوابگاه خلوت بود و ما حکومت می کردیم.قبل از تعطیلات مامان ۲ تا کیسه ( بیشتر شبیه گونی بودن) برام غذای فریز شده آورد. همه چی بود . از کتلت و بادمجون بگیر تا لوبیا که خوارک اصلیمون بود .خیلی ذوق کرده بودیم که اینهمه غذا داریم.

بی خیال بودیم. الکی خوش. تا ساعت ۳ صبح می رقصیدیم . جیغ می زدیم . می خندیدم. اطاقمون همیشه سگ می زد گربه می رقصید.شبای امتحان نگران همدیگه بودیم.وقتی یکی مون امتحان داشت بقیه نمیزاشتن کاری کنه . فقط می گفتیم بیا غذا بخور . تا یکی از امتحان برگرده بقیه دلشوره داشتن . کافی بود که بد امتحان داده باشه همه می ریختیم بهم. واقعاً همدیگرو دوست داشتیم و داریم. همیشه می شنیدم که پسرا می گن هیچ دوستی دوست دوران خدمت نمی شه و دخترا می گن دوران خوابگاه. اختلاف هم داشتیم . من و یکی از بچه ها که باهم راحت تر بودیم و البته علاقمون هم بهم بیشتر بود تصمیم گرفتیم خونه اجاره کنیم اما دو سه بار که رفتیم دنبال خونه بقیه هم اطاقی ها بو بردن و هر کاری از دستشون بر می اومد کردن که ما از خیر این کار گذشتیم. خوب بود خیلی خوب .

یه روز رفتم دیدن یکی از دوستای قدیم که دانشگاه دولتی همون شهر درس می خوند. رفتم خوابگاهشون . بهش گفتم باهم خوبید . گفت فقط همدیگه رو تحمل می کنیم. اما من خاطرات خوبی از خوابگاه داشتم و دارم . وقتی یاد اون روزها می افتم  دلم می خواد یه بار دیگه اون لحظه ها تکرار بشه . حتی یک ساعتش . شبهایی که دور هم روح احضار می کردیم. داستانی داشتیم با این ارواح.

اطاقهای دیگه آسی بودن از دست ما. شب و روز برامون معنی نداشت یه وقتایی ساعت ۲ نصفه شب تازه می رفتیم آشپزخونه برای درست کردن شام. اوه اوه یکی پیاز خورد می کرد. یکی سیب زمین سرخ می کرد. یکی ظرفهای سه روز مونده رو می شست. چه دیونه بازیهای که در نمی آوردیم. چند بار از طرف سرپرستی تهدید شدیم که از هم دیگه جدامون می کنن. می گفتن هیچ اطاقی مثل اطاق شما نیست . همه شیطونها جمع شدید یه جا .

اولین پست  مهر ۸۶ به اسم ما چند نفر مربوط به همون روزهاست.(هر کاری کردم نشد لینکش رو بزارم)

این روزها وقتی به استرس ها و دلشوره های اون زمان خودم فکر می کنم با خودم میگم شاید ایمانم ضعیف بود شایدم تجربه ام . الان می دونم که  یه وقتایی سرنوشت برای آدم روزهای بهتر و روشنتری رو رقم می زنه . 

 

این جوجو روی جاکفشی توی حیاط ما لونه کرده بود (البته خودش نه مامانش ) الانم نمی دونم مامانش کجا رفته ما سریع ازش عکس انداختیم . نمی دونم اون یکی هم جوجه میشه یا نه .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387 ساعت 1:39 PM

خواهری امتحان کنکور داره . هم حال و هوای خواهری و هم پست شکیبا جون باعث شد یاد اون روزهای خودم بیفتم. 

سال ۱۳۷۸. ما تو یه شهرستان کوچیک اطراف همدان زندگی می کنیم.

صبح یه روز ابری نمی دونم تیر بود یا مرداد من با دلهره ای که چند ماه بود درگیرش بودم از خواب بیدار شدم. رفتیم برای گرفتن کارنامه کنکور. نمیدونم چرا اینقدر امروز هواابری و تیره است . رنگ آسمون به قرمزی میزنه . با مامان رفتیم سمت دبیرستانی که کارنامه ها رو می دادن. نفر چهارم بودم و پشت سر من به سرعت یه صف ۲۰ -۲۵ نفری درست شد . یه آقایی شروع کرد به دادن کارنامه های وقتی پشت اون پنجره ایستاده بودم که کارنامه رو بگیرم بیشتر به این فکر می کردم که چه رتبه ای آوردم نه اینکه مجاز هستم یا نه . کارنامه رو داد دستم . مجاز نیستید. باورم نمیشد . این مال من نیست آقا اشتباه شده . مامان توروخدا درست نگاه کن مال من نیست مگه نه ؟ خدایاااا دنیا رو سرم خراب شد.به پنهای صورتم اشک می ریختم . طفلی مامان مات و مبهوت بود . تا حالا منو اینطوری ندیده بود. ولی من هیچی دیگه برام مهم نبود برگشتم به سمت حیاط مدرسه و اولین چیزی که دیدم تیر والیبال بود بهش تکیه دادم و نشستم رو زمین . تنها چیزی که میگفتم این بود : حالا چیکار کنم. مامان التماس می کرد که بلند شو . بازم وقت داری . اون ۲۰ نفری که پشت سر من بودن طفلکی ها حسابی هول کرده بودن . آقایی که کارنامه می داد اومد بیرون و گفت دخترم ببین من ۲ تا پسر دارم هیچکدومشون قبول نشدن و کارنامه شون رو از جیبش در آورد که بهم نشون بده . . . به من چه که اونا قبول نشدن . شاید اونا درس نخوندن . من یکسال تمام فقط درس خوندم . خدایااااااااا چرا ؟؟؟؟چی کار کنم . دلم داره از غصه می ترکه . اشتباه شده . به کی بگم . ((کل دبیرستان رو بهم ریخته بودم اصلاً ملت یادشون رفته بود که برای چی اومدن))

مامان به زور بلندم کرد و یه ماشین گرفتیم به سمت خونه تمام راه فقط گریه کردم . احساس می کردم دنیا تموم شده . یعنی یکسال دیگه باید درس بخونم. مامان هر کاری کرد نتونست آرومم کنه . باورش نمی شد که من از این کارها بکنم . یه لیوان آب قند گذاشت کنارم و رفت تو حیاط . من همونجا وسط اطاق نشستم و گریه کردم. یکساعت بعد صدای بابا رو از تو حیاط شنیدم که از مامان می پرسه چی شده ؟ مامان با صدای گرفته که معلوم بود داره گریه می کنه بهش گفت : نیاز دیوونه شده . هر کاری می کنم نمی تونم آرومش کنم.

بابا: مگه چی شده ؟

مامان : کنکور قبول نشده .

بابا اومد تو اطاقم . پیشونیم رو بوسید و نشست روی تخت . من همچنان وسط اطاق نشسته بودم و گریه هام تبدیل به هق هق های وحشتناک شده بود که هر کاری می کردم نمی تونستم جلوش رو بگیرم.

بابا : مگه من مُردم . تا منو داری به هیچی فکر نکن . دانشگاه دولتی نشد دانشگاه آزاد . اگه قرار باشه همه برن دانشگاه دولتی که نمی شه . اگه هدفت درس خوندنه دانشگاه آزاد هم می تونی به هدفت برسی .

نمیدونم چرا اما همین چند تا جمله حسابی آرومم کرد. ساعت شده بود ۱:۳۰ و من از ساعت ۹ یه بند اشک ریخته بودم . وقتی خودم رو توی آینه دیدم باورم نمی شد. انگار زنبور چشمم رو نیش زده بود.

تصمیم گرفتم دیگه وقتم رو هدر ندم.

شهریور ۱۳۷۸ توی راهروهای دانشگاه آزاد در حال دویدن به اینطرف و اون طرفم  .نه میدونم انتخاب واحد یعنی چی نه حرفهاشون رو راجع به حذف و اضافه می فهمم . فقط یه برگه پرینت شده دستمه که بهم میگه ترم اول چه درسهای دارم. اما باید اینا رو چند نفر امضا کنن و تا پول نریزم دانشجو به حساب نمی یام. مامان توی یکی از صف ها ایستاده بود خودم هم توی صف بانکی که اومده بود توی دانشگاه جا گرفته بودم. 

  توی دفتر معاونت دارم راجع به خوابگاه سؤال می پرسیدم .

منشی معاون : تا پول رو واریز نکنید نمی تونید برای خوابگاه ثبت نام کنید. چند تا اطاق خالی هم بیشتر نمونده.

من : با این صفی که بانک داره تا غروب هم نوبت ما نمی شه .

منشی معاون: برید شهر و پول رو بریزید و زود برگردید.

من می یام پیش مامان و بهش میگم که دارم می رم شهر . یه سر هم به جام توی صف بانک می زنم. تا اگه کارم توی شهر راه نیفتاد برگردم همینجا. توی بانک شهر هم پر از دانشجوست. ولی خیلی کمتر از خود دانشگاه . وقتی دارم قبض های مربوط رو پر می کنم احساس بزرگی بهم دست می ده. نه مثل اینکه واقعاً بزرگ شدم.

بر میگردم دانشگاه دفتر معاونت.

آقا من اطاق دو نفره می خوام.

منشی معاون : ۲ نفره - چهار نفره - ۸ نفره پر شده فقط ده نفره

چییییییییی حالا این اطاق ده نفره چند متریه؟ حدوداً ۲۰ متر.

کاری نمیشه کرد. بهتر از اینه که بدون اطاق بمونم.

ادامه دارد........

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387 ساعت 10:19 AM

چهارشنبه رفتیم خونه مامان اینا و شب موندیم . صبحش فرداد یه جایی کار داشت رفت و من حوصله ام نگرفت خودم بیام سر کار و نیومدم. عصرش اومدیم خونه و من کمی احساس دل درد داشتم بنابراین دراز کشیدم جلوی تلوزیون فیلم Sliver با بازی Sharon Stone رو دیدم که بد نبود. فرداد جونم زنگ زد از بیرون شام آوردن و دوباره  فیلم margot at the wedding با بازی نیکول کیدمن که ولی خیلی مزخرف بود. بعدم خواب .

جمعه صبح به وحشتناک ترین شکل ممکن بیدار شدم. از ساعت ۶ که به خاطر دل درد و کمر درد داشتم به خودم می پیچیدم .اول صبح هم پسر عمو کوچیکه فرداد با پا رفته بود روی زنگ در آپارتمان و ماهم چون شبش مشغول فیلم دیدن بودیم همونجا جلوی تلوزیون خوابیده بودیم ۶ متر پریدیم هوا . پسره منگل می بینه چراغها خاموشه و هیچ صدایی نمی یاد . حالا یکی از همسایه ها ماشینش رو بد جایی پارک کرده بود این هپنگ فکر کرده بود مال ماست میگه : عمو بیا ماشینت رو بردار. (من یه روزی این بچه رو با چشم و دهن بسته میندازم تو حموم و یه دل سیر کتکش می زنم)

این فکری بود که دیروز صبح از ذهنم خطور کرد.

دوباره تازه داشت چشمام گرم میشد (ساعت ۹:۳۰) مامان فرداد یه جیغ بنفش سر داداش کوچیکه کشید و داداش کوچیکه نمی دونم بر اثر جیغ بود یا سرخوشی پله ها رو چهار تا یکی پرید پایین . ایندفعه دیگه من مثل فشنگ پریدم بالا و یه جیغ سر فرداد کشیدم که اینجا کجاست ما زندگی می کنیم و همزمان متکا رو پرت کردم طرفش بعدش هم رفتم اطاق خواب روی تخت که دیدم از تو کوچه صدای بحث کردن دوتا از همسایه ها می یاد . فرداد طفلکی هم دنبالم اومد و متکا آورد که بخوابم اما من دوباره رفتم توی هال و بهش گفتم یه لیوان چای و نبات برام درست کنه . دیگه یه ذره آروم شدم . عشقم صبحانه رو آماده کرد خوردیم و دوباره خوابیدم جلوی تلوزیون . ایندفعه فیلم غرور و تعصب رو دیدم. بعد نوبت ناهارشد. داداشی اومد و دستپخت فرداد خان رو که یه استامبولی تپل با سالاد شیرازی بود خوردیم . بعد ناهار دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و پنه لوپه رو تا نصفه دیدم و خوابیدم. عشقم ظرفها رو شست . دستشویی رو شست . حمام رو شست . دوش گرفت و با دو تا چای اومد بالاسرم نشست و بیدارم کرد. ساعت شده بود ۵ و من دیگه حالم داشت از خودم بهم می خورد.همش داراز کش درحال فیلم دیدن اینم شد زندگی  بلند شدم یه صفایی به ابروهام دادم و به فرداد گفتم بریم یه گوشی بخریم. همیجوری یهویی.

حالا قضیه چیه بنده برای روزمرد یکعدد سیم کارت ثابت برای شوهر جان خریده و قایم کرده بودم . فرداد قبلاً یه سیم کارت ثابت داشت که به خاطر یه مسئله ای فروخته بود و از این ایرانسلش به شدت نفرت داشت . من می دونستم که تا موقعی که همه چیز زندگی تکمیل نشه ایشون برای خودش چیزی نمی خره. برای همین من خریدم . اما مگه من طاقت می یارم یه چیزی رو تا ۱۰-۱۲ روز دیگه نگه دارم . علی الخصوص که ایشون دیروز اینهمه دلبری کردن. خلاصه گوشی رو خریدم یه K800i و بنده سیم کارت رو دادم. خدایش خیلی خوشحال شد. سیم کارت قبلی رو نمی تونست بزاره کنار چون خیلی ها که کارهای مهم ممکنه باهاش داشته باشن اون شماره رو دارن ولی فرداد شمارشون رو نداره که بهشون اطلاع بده بنابراین ایشون الان دو تا گوشی با خودشون حمل می کنن.

تو مغازه همش فرداد می گفت : کدوم رو بگیرم . رم بگیریم یا نه . از هر کدوم تو خوشت بیاد میگیرم. آخرش یکی رو انتخاب کرده میگه خوشت اومده ؟ اگه راضی نباشی نمیگیرما.

بهش می گم الان صاحب مغازهه میگه چه زن ذلیل . میگه آره من زن ذلیلم نظر مردم برای من مهم نیست من دارم با تو زندگی می کنم و فقط و فقط نظر تو برام مهمه... آی ییییییی ما کیفور شدیم.

شام به تلافی این چند روز که آشپزی نکرده بودم یه دنیا کتلت درست کردم با یه سالاد شیرازی و یه سالاد که شامل سیب زمینی آبپز و تخم مرغ آبپز و پیاز و سس مایونز می شود. خوردیم و خوابیدیم.

دوباره شنبه رسیدم خونه دیدم هم استامبولی دیروز هم کتلت مونده و دوباره رفتم سر فیلمها و Unfaithful رو برداشتم که ببینم چه جوریه تا بعد با خیال راحت ببینم نشون به اون نشون که فرداد ساعت ۹:۳۰ رسید خونه من محو فیلم بودم . واقعاً جذبش شده بودم. یعنی یه زن میتونه به همین راحتی خیانت کنه واقعاً راحت اینکار رو کرد. جالب تر از همه اینکه شوهرش به همین راحتی از خیر گناهش گذشت.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo