از کجا بگم از کی بگم چی جوری شروع کنم .
۴ روز تعطیلات خوب بود و خوش گذشت و از مغرب و مشرق و جنوب تهران رو گشتیم و تمام اقوام رو دیدیم . به قول مامان جونم مگه عید دیدنیه ؟ فرقی نداره مامان جون هر جا که عید نرفته بودیم تو این تعطیلات رفتیم. البته یه ضد حال کوچولو هم خوردیم که شاید لازم بود دیگه بالاخره جوونی و جاهلی و خوشگلی این چیزا رم داره دیگه ........ مگه نه فرداد جونم . اما خودمونیم کلی با خودم ممارست کردم که راجع به این قضیه که یه ذره عزیزم رو ناراحت کرده بود حرف نزنم و هی سرگرمی تولید کنم از توالت شستن تا جوجه کباب کردن که زیاد بهش فکر نکنه . اما خدای مهربون رو شکر که به خیر و خوشی تموم شد. من ولی دیشب خواب که به چشمم نیومد خواهر اون لحظاتی رو هم که میخوابیدم خوابهای پریشون میدیدم .
یه چیز دیگه هم بگم نمی دونم تازه گیها چه آفتی بین جوونها افتاده که زندگی مشترکشون اینقدر کم دوام شده. وقتی من و فرداد نامزد شدیم مدتها بود که تو فامیلای ما ازدواجی صورت نگرفته بود اما بعد از ما دقیقاْ نه نفر نامزد کردن . رابطه یکی از زوجها (که پسر فامیل ما بود و دختر مال یکی از شهرستانها ) بعد از یکسال عقد بهم خورد و کار به طلاق کشید با دادن ماهی ۱۶۰ هزار تومان بابت مهریه و نفقه . هنوز دقیقاْ نمیدونیم چرا اما پسره میگه دیگه نمی تونم تحملش کنم . سبکسره . حتی وقتی اسمش رو از تلوزیون میشنوم حال بدی بهم دست می ده. دختر ۱۴ سالش بوده و پسر ۲۲ ساله !!!!!!!!
زوج دوم (که باز هم پسر فامیل ما بود و دختر بچه یکی از شهرستانها) به مرحله عروسی رسیدن که ظاهراْ زندگی خوبی داره . البته آقا و خانوم ۱۱ سال اختلاف سن دارن و خانوم اینقدر ساکت و مطیعه که اگه عمداْ هم بخوای دعوا راه بندازی فکر نمی کنم موفق بشی .
زوج سوم کمتر از یکساله که ازدواج کردن (بازهم پسر فامیل ماست و هر دو بچه تهرون) . باهم دوست بودن و ظاهراْ حسابی عاشق هم . دختر با اصرار پدر و مادرش رو راضی به این ازدواج می کنه . چند روز پیش فرداد گفت که خانوم فلانی درخواست طلاق داده . باورم نمیشد به این سرعت هنوز یکسال نشده و در ظاهر مشکلی نداشتن. مادرشوهرم میگه دختره گفته شوهرم دوست دختر داره اما پسره قبول نمی کنه . فرداد می گه اگه پسره قبول کنه که دیگه جای بحثی نیست.
دو تا دیگه از زوجها که یکی شون پسره فامیله ماست و یکی دیگه دختره پاییز عروسی می کنن .
سه تای دیگه که هر سه پسرها فامیل ما هستند بعد از عید عروسی می کنن.
یکی دیگه از پسرها ۲ ماه پیش نامزد کرد و به همون سرعت هم جدا شدن البته این ۲ نه دوست بودن نه همدیگه رو می خواستن از طریق خانواده ها باهم آشنا شدن و به هم علاقمند شدن اما بعد خانواده ها اختلاف پیدا کردن دختره و پسره با اینکه هنوز به هم علاقه داشتن از همدیگه جدا شدن.
دقت کردین بیشتر پسرهای فامیل ما ازدواج کردن اما دخترها همه ترشیدن.
به نظر شما اینکه اینقدر رابطه ها کم دوام شده چه دلیلی میتونه داشته باشه . من فکر میکنم قدیما که جدایی اینقدر راحت نبود و حتی وقتی نامزد بودن یا عقد می کردن اگه با طرف مشکلی هم داشتن سعی میکردن بسازن و فکر می کردن که زندگی یعنی این و نباید دم بزنن که هم اون کار خیلی اشتباه بود و یه عمر زندگیشون رو حروم می کردن و هم اینکه الان به سرعت برق و باد و نشناخته عقد می کنن با کلی خرج و مخارج و تا تقی به توقی می خوره میگن از چشمم افتاده دیگه نمی خوام.من فکر می کنم توی هر رابطه ای یه لحظاتی پیش می یاد که ادم احساس می کنه که دیگه همه چیز تکراری و سرد شده اما دوباره چند روز بعد همه چیز به روال عادی بر می گرده توی این دوران باید یکی از دو طرف مواظب رابطه باشه تا خراب نشه . دوران نامزدی آدم یه لحظاتی فکر می کنه نکنه اشتباه کردم . همیشه همه چیز طرف مقابل اون چیزی نیست که ما میخوایم . باید ببینی با معایبش می تونی کنار بیایی یا نه چون قطعاْ با هر آدم که بخوای زندگی کنی یه سری عیبها داره باید ببینی تو با چه دسته عیبهایی میتونی کنار بیایی . اما بعضی چیزا از نظر من قابل بخشش نیست مثل خیانت . کسی که یکبار این کار رو کرد حتماْ باز هم تکرار می کنه . اینجور وقتها بدون تامل رابطه رو قطع کنید چون فقط و فقط به خودتون ظلم میکنید . به نظر من آدم تا آخر عمرش مجرد بمونه بهتر از اینه که هر روز فکر کنی یکی داره تو دلش بهت می خنده .خیلی از خانومها فکر می کنن که با اومدن بچه مرد رو پایبند زندگی می کنن . این بدترین گزینه است چون این شمائید که پایبند میشید و با قوانین اینجا مجبورید به خاطر بچتون بسوزید و بسازید.
از کجا به کجا رسیدم اما خداییش من اگه با این دختره رابطه نزدیکتری داشتم و از فامیلای فرداد نمی ترسیدم بهش می گفتم اگه میدونی شوهرت با دخترا رابطه داره حتی اگه در حد تلفن و بگو بخنده رابطه ات رو قطع کن . این دختر تازه ۲۱ سالشه و هنوز بچه هم ندارن. دختره گفته بوده من مدتها بود که فهمیده بودم اما چون خودم اصرار به این ازدواج داشتم نمی خواستم خانواده ام بفهمن . اما حالا که بهشون گفته اونا دارن حمایتش می کنن. بزرگترای فامیل دارن سعی می کنن دوباره با هم آشتی شون بدن . البته مامان پسره از دست دختره دلخوره و گفته دیگه باهاش کاری ندارم و اگه آشتی هم کردن خونه ما دیگه نیاد . دوست دارم بدونم اگه دامادشون با دخترخودشون این کار رو می کرد اونوقت موضعشون چی بود.
بگذریم . توی همه زندگی ها اختلاف هست بریم خدا رو شکر کنیم که اختلاف های ما خیلی کوچیک و سطحیه.
یه چیز بامزه بگم یکی از فامیلای ما توی یه شرکتی کار می که تو واحد دوربین مدار بسته . توی یکی از طبقات یه دختر و پسره نمی دونستن که اونجا دوربین هست و طفلکی ها مثل اینکه مدتها بود همدیگه رو ندیده بودن چنان ماچ و بوسه ای تحویل هم میدان که بیا و ببین . به شیوه فرانسوی . خدایش نه ترسی نه دلهره ای . یه ۵ دقیقه ای مشغول بودن .
دیروز هم یه لحظه رفتم پشت پنجره دیدم یه پسر بچه ۷-۸ ساله رفت پشت درخت و گلاب به روتون شلوارش رو کشید پایین تا اومدم پنجره رو باز کنم یه خانوم متشخص که داشت رد می شد بهش گفت : بچه جون مگه خونتون دستشویی ندارین . پسره هول کرد سریع شلوارش رو کشید بالا رفت طرف یه ماشین و به یه مرده که تو ماشین بود گفت : دید . مرده هم با یه صدای نخراشیده گفت : ببینه برو کارت رو بکن . می بینی تورو خدا خونشون از اون درخته نزدیک تر بودا.
امروز داشتم به ایرانیان مقیم پکن و بقیه شهرهای چین فکر می کردم. خودتون رو بزارید جای اونا طفلکی ها چی کشیدن از این همه افتخار آفرینی.









